امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

خانوم خوشگله!!!!

1391/4/29 2:07
نویسنده : آبجی بزرگه
989 بازدید
اشتراک گذاری

سلام...

چند وقتی میشه که برای نشستن خیلی کم نیاز به نگه داشتنم دارم...خجالت

اکثر اوقات بدون اینکه بیفتم می شینم....هورا

اما هنوز انقدر بزرگ نشدم که بتونم تهنا بشینم و باید همچنان مراقبم باشن...

یه سری لگو دارم که آبجی برای تولد دوماهگیم برام گرفته بود...

و از بازی کردن باهاشون کلی لذت می برم...

می بینین چقدر قشنگ نشستمخجالت

البته بیشتر وقتها برای اینکه نیاز نباشه کسی کنارم بشینه و مراقبم باشه ...

برام یه جای گرم و نرم درست می کنن که اگه افتادم دردم نیاداز خود راضی

مث اینجا...

اینجا آبجی با لگوها برام گردنبد درست کرد اما من سریع خرابش کردمنیشخند

اکثر اوقات وقتی کسی با لگوهام چیزی درست می کنه کلی جیغ و داد راه می اندازم و میگم اِده 

و وقتی موفق شدم بگیرمش خرابش می کنم و مشغول کار خودم میشممژه

اینم عروسک بادیمه که خیلی دوسش دارم و هدیه امیرعلی کوچولو هستشقلب

 

چیه؟! تعجب نداره که چند وقتی میشه که چهار و دست و پا میشم و یکم خودم و تاب میدم اما هنوز یاد نگرفتم که  دستامو تکون بدم گاهی مث عکس پایین پخش زمین میشمابرو

اما باز پا میشم و به تاب بازی روی دست و پام ادامه میدم..

وقتی دستو پاهامو می کشم....

وقتی دست و پاهامو جمعشون می کنم....

احتمالا دارین از خودتون می پرسین پس جریان خانوم خوشگله چیه؟!!!!!!

عجله نکنین اون را گذاشتیم واسه پایان پست که به خاطرش تا آخر با ما باشید...نیشخند

چند روز پیش که آبجی اومد خونمون یکی از روزهایی بود که من بداخلاق شده بودم....

یعنی تقصیر منم نبودااااا خوب تهنا تو خونه حوصلم سر رفته بود...

با مامانی تو تراس نشسته بودیم و خیابونا را نگاه می کردیم....

آبجی که از ماشین پیاده شد و در و باز کرد یه نگاه که به بالا انداخت من و دید...

گفت : سلام امیر حسین خوبی؟

منم هی ذوق کردم و براش دست و پا زدم...

بغلم که کرد گفتم دَ دَ بَه بَه و اونم یه بوس محکم از لپم کرد و بردم دَ دَ...

تو راه همچنان در حال خوندن آواز دَ  دَ  بَه بَه بودم و کلی شلوغ کرده بودم....

خلاصه بعد از خرید یه بَه بَه خوشمزه برگشتیم خونه...

اینم عکس از خوردن اولین بستنی زندگیم....

آبجی میگه خیلی خوبه که من هرچیزی را سریع با دهنم تست نمی کنم...

اکثر اوقات فقط دوست دارم باهاشون بازی کنم....

یا میوه و غذا را از تو بشقاب بریزم بیرون...

بعد از گذشت کلی وقت ، وقتی کنجکاو شدم که چه مزه ای هستش بعد می خورمشنیشخند

مثلا اینجا هرچی مامانی جیغ و داد کرد آبجی گفت: نمی خوره فقط می خواد بازی کنه...

کلی از وقتم را باهاشون بازی کردم و خیلی کیف داد...

اینم گوشواره های گیلاسیماز خود راضی

از اونجایی که من عاشق تی تیش جدیدم...

وقتی یه لباس خوشگل دخترونه را دیدم کلی براش ذوق کردم...

آبجی هم فرصت را غنیمت شمرد و چند تایی عکس با لباس دخترونه ازم انداخت..

و اینجوری من شدم خانوم خوشگله!!!

یکم عسکش تار شده ، اما تو این عکس خیلی خوب افتادمقلب

با کمک دستهای داداشی که حذف شدن ایستادمزبان

یکم نانای هم بکنم تا بیشتر شبیه دخترا بشماز خود راضی

اینم یه خنده دخترونه نازخجالت

خوب اینم از خبرهای هفته دوم  شش ماهگیم ....

ممنون که با ما بودیدماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (0)